تنهايي يعني دستهاي من پرنده شود

 دستهاي تو قفس

و باد
 

وزيدن را بياغازد

از چشم هايت

كه يك جفت پنجره قورت داده اند

چشمهايم را گشتند

لبهايم رانيز


پشت من پنهان شده بودي


خود را بالا كشيدم
پله


پله


پايين آمدم از خر شيطان

 
كه

ـ‌ به جهنم ـ

 رفته

 تا براي روزهاي من در اتاق تو چاي دم كند


_ نفس كشيدن نمي خواهدـ


ريه هايم مملو  ازبادبادكهاييست كه استخوان مي تركاند


زيادي دست برده بودم


توي انگشتهايت


زيادي پوست انداخته بودم


در نگنجيدن
توي خودم


دلتنگي يعني ساعت ديواري ميخ شود در تنت


و در پاهايت زني بيقراري كند


مردي از باتلاقهايش بگويد


تو از ماهي هايت

رودخانه كم آورده ام

رود

خانه مي خواهد

ريشه ها خاك...


 

/ 125 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده بشارتی

به خدایی که قهر کرده بگو که اگر خواست جای من باشد صبح ها در کنار زنبیلش بدود...... تا که واقعا باشد.... به روزم... به روز... و ... با احترام:آزاده بشارتی

مسيحا

سلام دوست عزيز شعر زيبايی بود لذت بردم از سطر سطر نوشته هاتون خوشحالم ميکنيد پيشم بيايد و مهمون غزلهام باشيد دوستتان دارم تا مرگ غزل

سيد مهدی موسوی

آره شنبه که نیست دوشنبه ابن هفته هم من نیستم داریم یک جلسهخصوصی می زنیم احتمالا شنبه افتتاحیه اش باشد خبرت می کنم...

حسين جلال پور

سلام پس از مدت ها کلنجار رفتن با... پس از مدت ها "نمی دانم" ای شعرهای من "من حرف می زنم... منتظرم با سپاس

هنوز انتخاب نشده

درود. خوب ميشود كمي صبر لازم است راستي چرا شب به سياهي ميزند؟ مگر نميداند از پس پلكهاي تو به هنگام بسته شدن هفتابي برميخيزد

انجمن ادبی یسنا فولادشهر

ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم هی مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم ما از آن سودن و نیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم گوش کن ما خروش و خشم تو را همچنان کوه بازتاب شدیم اینک این تو که چهره می پوشی اینک این ما که بی نقاب شدیم ما که ای زندگی به خاموشی هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم