هنوز با خودم می جنگم

«انگاره های فراموش شده از میان نمی روند و گرچه ما نمی توانیم هرگاه دلمان خواست آنها را حاضر کنیم اما به صورت نهفته درست در آستانه یاد حضور دارند و می توانند هر لحظه و حتی اغلب پس از سالها فراموشی ظاهری کاملا نمایان شوند»

یونگ:انسان و سمبولهایش

 

 

و اما یک شعر جدید...

 

 

افسردگی یعنی خیابان بی دویدن

آسانسوری که کش می آید از رسیدن

یعنی هماغوشی و گریه، عق زدن، شک

یعنی بدون عشق مانند عروسک...

زخمی که لای استخوانم مانده وحشی

مثل پلنگی خشمگین بالای نعشی....

عق می زنم ته مانده های هق هقت را

این ریسمان لعنتی هم عاشقت را...

اندوه این شبهای بی اندازه با من

کودک ولی در قالب اجباری زن!!

دارد تنفس می کند من را هوایت

هی می کشم سیگار با انگشتهایت

هی می دوم توی خیالی که نباشی

سر می خورم با هر دویدن روی کاشی!!

افسردگی دست هایت روی شانه

خط چین چشمی خواب آلوده میان...

 

 

/ 60 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حجت حصاری

سلام. بسیار زیبا بود با احترام دعوتید برای نقد و خوانش یک غزل[گل]

varg

با ترجمه Det Som Engag Var به روزم و "این ها همه تقصیر توست . " ------------------------------------------------------------------------- منتظرم ...

رها صافی

سلام وبلاگ قبلی من هک شده از این به بعد مرا اینجا بخوانید www.2l.blogfa.com

زپلشک

سلام خانم تبیانی عزیز.با یک داستان به روزم.منتظر نظرتون هستم.

علیرضا دانش پژوه

شعرتون عالی بود. از اون بچه ها کسی رو ندیدم که تونسته باشه خودش رو از گذشته خلاص کنه. بی تردید برای فراموشی و بدست آوردن باید مادر بدی بود. کاش آنچه بدست می آید بیارزد وگرنه کودکی از درون چاقو به دست رحم را باز میکند اگر او نکند مادر همین کار را میکند. خوشحالم که یونگ میخونید.من بیرحم ترین مادر برای کودک گذشته بودم چون داشت مرا به دنیای پیش از تولد میبرد. من نمیخواستم. امروز از دیروز خوشحال ترم. به من هم سر بزنید اگر حوصله داشتید. گفتم امشب ترا فتح میکنم گفت میتوانی بیا کشفم کن.

سید علیرضا رئیسی

سلام و عرض ادب داس شقایق‌چین چه بهاری‌است كه آفت‌زده فروردینش و لجن می‌چكداز چارقد چركینش چه بهاری‌است كه می‌آید و زهرابه‌ی مرگ دم‌به‌دم می‌چكد از داس شقایق‌چینش چه بهاری‌است كه جای گل و آواز و درخت خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش چه بهاری‌است كه در دایره‌ای از كف و خون چون گلی یخ‌زده پر ریخته بلدرچینش داد از این كرگدن وحشی صحراپیما یاد پاییز به خیر و كهر نوزینش ما كه چون زاغچه‌ها سرخوش و خندان بودیم با زمستان و درختان بلورآجینش دست دهقان گنهكار تبرباران باد تا دگربار اجابت نشود آمینش شعر از سعید بیابانکی ارادتمند رئیسی گرگانی

اميرسبحان

سلام شعر زیباییست. پیش منم بیاید و نظر بدبد.