سلام .بعد از هفته ها امتحاناتم رو به سر رسوندم و دوباره برگشتم.

 

 

 

 

 

 

 

چيزهايی را که ميشود

يا

نمی شود..

کوچه ها را با کسی که هست

يا

نيست

ازشمشادها

تا کاجهای خيابانمان راهی نيست...

کافی نيست...دستانی که دور چشمت

حلقه ميزند

باران می گيرد

ـ بی چتر  بوسه می ورزيم.ـ

  

 

          سلام.اين پنجره به درد ديدن نمی خورد

  پرده ای که آويزان دست های من است کشيدن می خواهد

ـ جنگلی که فرض می کنی،درخت! ـ

يا پای همين رودخانه که ماهی پس می دهد

 پاهايمان کفاف نمی دهد!

فکرهای خوبی در سرم درد می کند

درنيلوفر آبی خاکستری را دوست دارم...

 

اتاق اسکيزوفرنی گرفته است!

حواسش را به تابلو پرت می کند

از اين شاخه به آن شاخه می پرد

درختان چشم می گذارند

خدا با دستهايش

گل

 يا

پوچ

بازی می کند

       روی صخره

                          کسی خطهای سياه را به رخم می کشد

 نه!!!

آبشار را نمی شود پرداخت!

     روی لبهايی که کودکان با پاهايی مضطرب

لی لی می کنند

هی هی

زير پوستم...

در سکوت تثبيت می شويم

هر پنج شنبه

تقويم را تمديد می کنی

تا تحويل من!