«انگاره های فراموش شده از میان نمی روند و گرچه ما نمی توانیم هرگاه دلمان خواست آنها را حاضر کنیم اما به صورت نهفته درست در آستانه یاد حضور دارند و می توانند هر لحظه و حتی اغلب پس از سالها فراموشی ظاهری کاملا نمایان شوند»

یونگ:انسان و سمبولهایش

 

 

و اما یک شعر جدید...

 

 

افسردگی یعنی خیابان بی دویدن

آسانسوری که کش می آید از رسیدن

یعنی هماغوشی و گریه، عق زدن، شک

یعنی بدون عشق مانند عروسک...

زخمی که لای استخوانم مانده وحشی

مثل پلنگی خشمگین بالای نعشی....

عق می زنم ته مانده های هق هقت را

این ریسمان لعنتی هم عاشقت را...

اندوه این شبهای بی اندازه با من

کودک ولی در قالب اجباری زن!!

دارد تنفس می کند من را هوایت

هی می کشم سیگار با انگشتهایت

هی می دوم توی خیالی که نباشی

سر می خورم با هر دویدن روی کاشی!!

افسردگی دست هایت روی شانه

خط چین چشمی خواب آلوده میان...