بزرگراه ختم ميشود به ريزش سکوت در

ـخطوط پوستم چروک می خورد...کلاغهاتبر

ـبه دست باز خوانده اند دستهای نارس مرا

تمام شهر از توحرف می زنند ازلبم

ـاگر چه شير می جوند نطفه های گس...بلندگوشدم

جهان به استخوان من رسيده است خون من که هر

ـجزيره را به خاک  خود کشيده آسمان قرينه با

ـ تنم به رعدوبرق فکر می کنم...به جذرومد٬به سر

ـگذشت ماه٬ ماهيان٬ به آفتاب سالخورده از

ـ کوير٬ پل به آبشار می زنم؛خدای شعله ور!

:به ابرها بگو سياه تن کنند..من پراز شبم

کلاغها تمام من،تمام من تبر...تبر...