نویسنده: لیدا تبیانی - ۱۳۸٤/۱٠/۸
بوسه می وزد و با تو در برهنگی تمام تر
پوستم هميشه شاعرست!فکر می کند که هر
ـ اتفاق بال يک پرنده است با وجود شک
لانه می شود اگر چه در دهان او ٬ کلاغ پر
ـ می رود دو چشم پای بادبادکی بريده! جيغ
ـ می شود لبالب از تهوع عبور... بر
ـ گرد بادها جنوب می وزند ؛بادها دروغ
ـ گفته اند بادها هميشه روی صورتم تبر ...
خوشه های اضطراب در منست ريشه های نور
ـ در تو روزهای گرم٬آفتاب٬رودخانه های شعله ور
زير پوستم اگر چه ... بی رويه عاشقت... اگر
دست ها ورق نخورده،برده ای! هميشه سهم من
بی رويه عاشقت شدم!
