نویسنده: لیدا تبیانی - ۱۳۸٤/۸/۱٦
سلام و يک کار سپيد از يک سال پيش
زندان جان!
دندانه های زنبور شمردن!
مردن!
اينسویِ ديوار تخم ريزیِ حشرات
آنسو
هيجانِ آنهمه هورا
تکانش دستها...
: { راه بيفت}
تهران... پايتخت باران خورده ی تاريخ
تهران مردی ست که پوتين هايش
راه می افتد
روی نقشه که
کجايَش ؟؟
ايست داده ام!
: { راه بيفت}!
دندان اسبت را نمی شمارم
برايم يک جفت پنجره بفرست
با دهانی ميله ای حتی
دست هامان اگر نرسد...
تمام ديشب دندانهايم را کشيد
روی آسفالت های خيابان
ـ اصطکاک ـ
نبودی!
تهران بوق می زد
اشغال شده بود
آنسو ی ديوار
تکانش دستها!
ميخ شده بودم
پنجره ات کفاف نمی داد
راه
افتاده
بودم
