آنجا  که

ـ نه‌ ـ

ايستاده ام

زير پا ها پرت شديم های گذشته

در پلانهای متوالی

...

سقوط را بارها از شانه هايت آغازيدم

با انگشتهايی که هويتم بود!

روی پيشانی روزهای نيامده 

به

هيچکدام

 

انگشتها رو به من شليک شد

 

ايستادم چونان ريشه هايت در گلويم

 

باران از هر طرف ميباريد

برق ميزد

چشمهای کسی که حق با نديدنش بود

 من

انتظار هيچ دستی را تکان ندادم

و از پلکان ِ چوبیِ هيچ مردی

پيغام بوسه را

در هيچ ساعت مقدسی!

 

بسترم آکنده از اتفاقی شد  که

 بالا می آورد

 انگشتها را به سمت من

لبهايم گزاره ی تلخی 

که کودکی اش را

برگشت می خورد

روی چارچرخه های عصر

در خيابانهايی که لب به لب !

روزهای منفرد 

چيزی ازحماقت لبهای من به ياد نخواهند آورد

و «فراموشی» درد مشترکی ست که سلول هامان را

    تکثير می کند

 

«حق با کسيست که می بيند»  فروغ فرخزاد