اضطراب مدتی ست فکر می کند به من
زير خواب می زنم که ساعت تو از ترن...
فکر می کنم که لا اقل همان زنی هنوز
فکر ميکنم که اين منست در همان بدن
پس تجاوز تو در کدام سطرِ ناگهان؟
در کدام ايستگاه سايه های تن به تن؟
جيب هات، دست برده توی دست من و هی 
جيغ  می کشند روی صورت گذشته.. زن!
سرفه های نقطه چين و روز... نامه های... نه!
تيتر های باد کرده در تورم لجن
 
هيچ پرده ای مهم نبوده در تراژدی
اين که خون، تعارفت کند؛ تو تف شوی ؛ ترن
ـ روی مغز هيچ کس، به گريه ات بيفتیُ
ناگهان در آستانه ی يکی شدن...