من از تمام بادها دست های تو را ميفهمم

وخوشبختی موسمی ام را...

تو با تمام پنجره ها به پاييزمی روی

ومن ،چشم هايم را به گنجشکهای پشت پنجره

تعارف ميکنم

به درختی که سالهاست باغچه ام را می جود

 و ريشه های تو در گلويم...

دندان کسی بخيه شده

بر لبم؛

تمام طول شب

انگشتهايت پا ميگيرند

روی عروسکهای اتاقم...

 

خميازه ای که کش می آيد

در ران هايم

تا ميز صبحانه...

تا پياده روی های عصر

تا رهگذرانی که در من باران تزريق می کنند

 

تنم شيهه ميکشد

دندان می جوم

سرگيجه ام را می نويسم

:

بيهوده عقربه می شماری

دنيا کوتاه می آيد

يا پای من

يا اين چنارها