"برای آنهمه روزهای نيامده"

نيستی!

در هيچ وقت اين همه لحظه...

در ميخکوب دهان پلک های بازمانده

از سالهای موريانه

تختخوابهای جراحی بوسه

بازی ام نده!!!

حافظه ی پنجره ها چيزی از حماقت لب های بسته 

 به خاطر نخواهدآورد

 

من از زمستانی می آيم که هيچ برفی هم اگر ببارد

آدم برفی خيابان مجاور روی پاهايم نمی ايستد...

و هيچ

ريخت

و پاشی

ژست” دوستش دارم“ تری را تحريک نخواهد کرد

من از آنهمه خوشبختی سيال

که در ذهن فاسد خيابان ته نشين شد

بادبادکی ناهمگون بيش

نيستم

نيستی

در آنهمه لحظه ی هيچ وقت

و هی فکر می کنم در رگهايم چيزی معطل است

هی موهايم را 

             رو به باد

شانه می کشم

با ناخن هايم 

روی بنفشه ها

کاش...

روسری ام را رو به باد

بالا  می آورد

تا دستم به به دهانم ...

ميخکوب شده ام!!!