برگشت خورده شانه های اضطرابمان

تقويم را گذشت ميکنم فقط بمان

باران گرفته باد زير پوستم چقدر

دندان جويد زخمهای لای استخوان

ديدی که هيچ بادبادکی شبيه من

ـ تنها تر از تو از کلاغهای داستان

ـ بالا نيامد از گلوی روزهای گس

فرياد ميچشيد با دوچشم بی زبان!

از بين رفته ام بايست آسمان بکش

ازبين رفته ام دو بال نيمه جان بکش

آتش بکش زبانه ام را تا هوای سرد

تنها تو نيستی که رفت ...باورم نکرد

انکار شانه هايمان با بوسه ته کشيد

ترسيده بود چشمم از کابوس (ته کشيد)

 

از خواب میپريم هر کدام ناگهان!

تقويم را گذشت کرده ام فقط...