سلام و يک کار قديمی

نگاه سرد و زمستانی دو تا آدم

عبور خيس صدا می رسد به تو کم کم

شبيه من شده ای بی تفاوت و مغرور

مرددی که چرا می روم نمی مانم...

من ادعا که ندارم ولی مگر ٬آقا

مقصرم که از اول به وهم دل دادم؟؟؟

که دسته دسته گل يخ برای سوگ تنم

هزار شمع به دور مزار چشمانم...

بيا ورق بزن از ابتدا مرا تا خود

جرقه ای بزن و بعد روی من نم نم

ـ ببار حجم خودت را کرانه ی ابری

بزن به صخره ی مواج شانه ام محکم!