سلام

و تو شبيه تمام پرنده ها٬ پاييز

که ميشود به تنم کوچ می کنی؛ لبريز

ـ از احتياج تقارن٬ دو سايه که در هم

جرقه می زنی و گريه می شوی يکريز...

ـ براده های مرا بوسه می کشد لبهات

بريده صفحه ی چشمت اگر چه حاصلخيز

ومن که گونه ی خود را بنفشه می کارم

ستاره می شمرم تا رسيدن پاييز

که آفتاب برهنه، لميده بر ديوار

که جفت گيری گلهای زرد روی ميز...