و تو شبيه تمام پرنده ها پاييز

که می شود به تنم کوچ می کنی لبريز

ـ از  احتياج تقارن، دو سايه که در هم!

جرقه می زنی و گريه می شوی يکريز

براده های مرا بوسه می کشد لبهات

بريده صفحه ی چشمت ...اگر چه حاصلخيز

و من که گونه ی خود را بنفشه می کارم

ستاره ميشمرم تا رسيدن پاييز

که آفتاب برهنه لميده بر ديوار

که جفت گيری گلهای زرد روی ميز...