سلام و شعری جدید...

یک زندگی، یک مرگ، یک خواب مه آلوده

رقصیدن ِ از درد، پیش ِ چشم ِ یک توده...

هم ذات پنداری و لرز ِ استخوانهایم

در یک جهان ِ با تفاوت های بیهوده

شکلک دراوردن برای فلسفه ... تاریخ

هووووراا کشیدن! بوووووووووووق ماشینهای فرسوده

بیرون زدن از خود و از خودهای اجباری

عاشق شدن! لجبازیِ با مرز و محدوده

...

گم نیستم هرچند در من برف می بارد

هرچند تا بوده همین بوده... همین بوده...