نویسنده: لیدا تبیانی - ۱۳٩٠/٩/۱٠
سلام و شعری جدید...
یک زندگی، یک مرگ، یک خواب مه آلوده
رقصیدن ِ از درد، پیش ِ چشم ِ یک توده...
هم ذات پنداری و لرز ِ استخوانهایم
در یک جهان ِ با تفاوت های بیهوده
شکلک دراوردن برای فلسفه ... تاریخ
هووووراا کشیدن! بوووووووووووق ماشینهای فرسوده
بیرون زدن از خود و از خودهای اجباری
عاشق شدن! لجبازیِ با مرز و محدوده
...
گم نیستم هرچند در من برف می بارد
هرچند تا بوده همین بوده... همین بوده...

