پا به پای اینهمه درخت می دوم و زیر خواب

می زنم به رقص... روی بادهای شعله ور

عذاب می کشند بادبادکان بی نخ

 از کدام دست می بُرند؟

توی آسمان بی پرنده بی جواب...

 در توهمی که در کنار من تو ایستاده ای

بی خیال سالها سکوت...از گریز و اجتناب

: «هیچ وقت فاصله میان ما تمام می شود؟»

: «تو همیشه دور من تنیده ژرف...نه؟»

    اضطراب....

....

من هنوز ریشه هام توی خاک کرم می خورد

گوش کن: جویده می شوند خاطرات، توی قاب