تنهايي يعني دستهاي من پرنده شود

 دستهاي تو قفس

و باد
 

وزيدن را بياغازد

از چشم هايت

كه يك جفت پنجره قورت داده اند

چشمهايم را گشتند

لبهايم رانيز


پشت من پنهان شده بودي


خود را بالا كشيدم
پله


پله


پايين آمدم از خر شيطان

 
كه

ـ‌ به جهنم ـ

 رفته

 تا براي روزهاي من در اتاق تو چاي دم كند


_ نفس كشيدن نمي خواهدـ


ريه هايم مملو  ازبادبادكهاييست كه استخوان مي تركاند


زيادي دست برده بودم


توي انگشتهايت


زيادي پوست انداخته بودم


در نگنجيدن
توي خودم


دلتنگي يعني ساعت ديواري ميخ شود در تنت


و در پاهايت زني بيقراري كند


مردي از باتلاقهايش بگويد


تو از ماهي هايت

رودخانه كم آورده ام

رود

خانه مي خواهد

ريشه ها خاك...