سلام و يک کار سپيد از يک سال پيش

زندان جان!

دندانه های زنبور شمردن!

مردن!

اينسویِ               ديوار        تخم ريزیِ حشرات

                        آنسو

هيجانِ آنهمه هورا

تکانش دستها...

: { راه بيفت}

تهران... پايتخت باران خورده ی تاريخ

تهران مردی ست که پوتين هايش

راه می افتد

روی نقشه که

 کجايَش ؟؟

ايست داده ام!

: { راه بيفت}!

دندان  اسبت را نمی شمارم

برايم يک جفت پنجره بفرست

با دهانی ميله ای حتی

دست هامان اگر نرسد...

تمام ديشب دندانهايم را کشيد

روی آسفالت های خيابان

ـ اصطکاک ـ

نبودی!

تهران بوق می زد

اشغال شده بود

    آنسو ی ديوار

  تکانش دستها!

ميخ شده بودم

پنجره ات کفاف نمی داد

راه

   افتاده

              بودم