سلام
و يك غزل قديمی
باران نم نم ٬چند شنبه٬ يكه و تنها
ساعت حدود صفر در تاريكی رويا
من پا به پايت نرم ميرقصد و وهم آلود
با كفش و تن پوش خيالی مثل سيندرلا
دور تنت پيچد ه از احساس خوشبختی
پشت سر خود گر يه كرده بوسه هايت را...
اين روزها زخمی ترين اوقات تاريخند
اين روزهای كاذب مسموم؛ بی معنا
ـ آويختی بر پوستم لبهای سردی كه
ـ همخوابه ی نام تو اند و مرتعش...حالا
من پشت شيشه فال حافظ...استكان چای
سيگار چندم پك به چشمان تو كه حتي...
